سلام
همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن
ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن
به مساجد و معابر، همه اعتکاف جستن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
شب جمعهها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن
به خدا که هیچ کس را، ثمر آنقدر نباشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن
"شیخ بهایی"
سلام
مـژدهی آمـدنت قیمـت جـان میارزد
تاری از موی تو آقـا به جهـان میارزد . . .
سلام
اگر چه روز من و روزگار می گذرد
دلم خوش است که با یاد یار می گذرد
کسی که آمدنی بود و هست، می آید
بدین امید، زمستان، بهار، می گذرد
همان حکایت خضر است و چشمه ظلمات
شبی که از بَرِ شب زنده دار می گذرد
شبت همیشه شب قدر باد و، روزت خوش
که با تو روز من و روزگار می گذرد
سلام
ای جانِ جانِ جان جهانهای مختلف!
ایمان عاشقانة جانهای مختلف!
روح سلام در تن هستی که زندهای
همواره در نسوج زبانهای مختلف!
رؤیای دلنواز صدفهای ساحلی
دریای مهربان کرانهای مختلف!
ما ماندهایم چون رمههایی رهاشده
در گرگ و میش ذهن شبانهای مختلف
دارد یقین چوبیمان تیغ میخورد
در آتش هجوم گمانهای مختلف
آقا! در آ به عرصة هیجای روزگار
ما را بگیر از هیجانهای مختلف
سلام
مولای مهربان غزل های من سلام
سمت زلال اشک من، آقای من سلام
نامت بلند و اوج نگاهت همیشه سبز؛
آبی ترین بهانه دنیای من سلام
قلبی شکسته دارم و شعری شکسته تر،
اما نشسته در تب غوغای من سلام
ما بی حضور چشم تو این جا غریبه ایم …
دستی، سری تکان بده، مولای من؛ سلام
سلام
سلام
سلام
دوباره تصمیم
ترسم کی روزگار خودسر یکسر آواز طبل تهی کندم
و آب بندگی پیش روز آزادی ببردم
سلام
مرثیه ای بر یک رویا
تا پنجشنبه خوب بود
پنجشنبه خوب نبود
جمعه خوب بود
شنبه منتفی
سلام
سلام چند سال دیگه هم از کج و کولگی های مزمن وجودی ما گذشت گاهی این وری بودم و گاهی اون وری گاه بهشتیان را فخر و گاه جهنمیان را ننگ هر چی بود گذشت دعایی بکن در حق ما که عاقبت به خیر شیم زندگی بالا و پایین زیاد داره تلخ و شیرین ناکامی و کامیابی دعایی بکن در حق ما که عاقبت به خیر شیم معنای زندگی تو خوب می دونی که ما دوست نداریم آدمای بدی باشیم اگه هستیم یا ناشی از جهل ماست و یا غفلت یا جاهلیم و یا غافل دعا کن از این جهل و غفلت نجات پیدا کنیم میدونم اگه ما شما رو فراموش می کنیم اگه ما هوای شما رو نداریم ولی شما ما رو فراموش نمی کنید هوای ما رو دارید دلم تنگ میشه برای نوشتن تو اینجا نوشته های اینجا لحضه های اوج بود چون دری بسته شد ، راهی گشوده ماند و چون راهی گشوده ماند ، دری بسته شد و دراین قصه تقدیر و نشانه ای بود که صبح در راه است.
سلام
← صفحه بعد
نظرات ()
